تبليغاتX
تراوشات یک ذهن بی مار

بدایة الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

شب است و باران می آید اما دنیایم چراغان است،

شب است و باران می آید اما دنیایم...........

با خنده به او گفتم: چراغان؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز تنها بودی؟

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امشب پنجرة اتاقت را باز بگذار

 

اوسط الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

روز است و باران می آید اما دنیایم بوی لجن گرفته،

روز است و باران می آید اما.............

با خنده به او گفتم: لجن؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز سرت شلوغ بود

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امروز در اتاقت را قفل کن

 

نهایة الحکایه:

از فلان بن فلان شنیدم که:

هنگام رجعت، قریب بود و من هنوز از مکنونات عالمین طرفی بر نبسته بودم. 

به توصیت شفیقان، نزد سپید مویی زانوی تلمذ بر زمین زدم و بدو عرض کردم،

ای پیر مرا اشارتی فرما.

پیر خیره در من نگریست

و مرا اشارتی سترگ بکرد.

زان پس دانستم، عجوزان به وقتِ اشارت از خیل برنایانند!

 

 

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1388/04/04;ساعت ; توسط امیر; |

هی

جان

باز هم هیجان

باز

اتاق خوابِ صورتی

باز

یک صورتِ حسابی

باز

صورت حسابِ بی پرداخت

هی

جان

دوباره هیجان

دوباره قرص های جوشان

دوباره یک هرزة خنشان!

هی

جان

سه باره هیجان

سه باره دل- واپسی

سه باره دل های واپس گرا

سه باره گدایی ماه – واره هایِ کوچک گوشة خیابان

هی

جان

چهار باره هیجان

چهار باره، چهار پاره های بی پر

چهار باره، چهره های بی بهار

چهار باره، پرچم های چاک دار

چهار باره، پیچ و خم هایِ بی- چاره

هی

جان

پنج باره هیجان

پنج باره، پنجه های بسته

پنج باره، پنجره های باز

پنج باره، پژواکِ پاداش

پنج باره، پارچ پارچ پادزهر

پنج باره، پاره گیِ پرده های پارسایان

هی

جان

شش باره هیجان

شش باره، جا نمی شویم در مجراهای قانونی

شش باره، شامل نمی شویم در شرایط

شش باره، ذکر نمی شویم در پاراگراف آخر

شش باره، شایان توجه نمی شویم در تیتر اول

شش باره، رسانده نمی شویم در رسانه

شش باره، کشتند شپش شپش کشِ بی پا را !

Hey

John

Again

همان چیزی که شما به آن می گویید

Thrill

For seven times

هفت باره، حریم های کوتاه شده

هفت باره، هجویاتِ اطو کشیده

هفت باره، هنجارهای درخواستی

هفت باره، حرف های تا شده!

هفت باره، هنرِ منحرف

هفت باره، حریقِ شکم باره

هفت باره، برف می باره!

 

 

 

+ تراوش شده درشنبه 1388/02/26;ساعت ; توسط امیر; |

بازرس هنگام بررسی کبودی های جسد مقتول، موارد ذیل را یادداشت می کند:

کبودی ۱- در گوشه ای از یک اتاق با دیوارهای کبود،

زن و مردی بر روی یک تختخواب سفری خوابیده اند و در حال کشیدن سیگار

به آهنگ yesterday از گروه بیتلز گوش سپرده اند.

کبودی ۲- در گوشه ای از یک گالری نقاشی،

مردی با دست راستش دست دختربچه ای را گرفته

و با دست دیگرش در حال لمس یک نقاشی گوتیک با حاشیه های کبود،

متعلق به قرن نوزدهم است

که زنی با بال های گشوده را به تصویر کشیده.

کبودی ۳- در گوشه ای از یک پارک جنگلی پوشیده از برف،

مردی در حال نوشیدن قهوة تلخ است

اما از سوراخ بودن لیوان با خبر نیست

و ردی کبود از قهوه روی برف ها به جای می گذارد.

کبودی ۴- در گوشه ای از یک معبد،

که سقف آن طی بمباران هوایی تخریب شده،

زنی در حال شیر دادن به نوزادِ نا آرام خود است که از سرما کبود شده.

نا آرامی نوزاد به جهت بوی گوشتِ سوخته است که فضا را آغشته کرده.

کبودی ۵- در گوشه ای از یک آسایشگاه،

مرد پیر نابینایی سعی می کند

رنگ های مختلفی را که نوه اش برای او بر می شمرد،

در ذهنش تصور کند.

سبز-آبی-قهوه ای-قرمز-سبز-کبود؟! کبود؟! کبود؟!.....

 

پ.ن: من از مصیبت گذشته ام.

 

 

 

+ تراوش شده درسه شنبه 1388/01/25;ساعت ; توسط امیر; |

آری

از قصور

است

که قصری ساخته اند

لیک

نه،

حتی با عبور هم

مرور نمی شود

این خاکِ به مغاک نشسته

آری

آمیزش است که آموزش می خواهد

لیک

نه،

سر- پرستیِ

یک قصبة غصب شده یادگیری نمی خواهد

آری

اکنون

با بند و باریم

لیک

نه،

فردا

باری بر نمی بندیم

آری

جریمة جسارت

جریحه های خورده بر

روح است

لیک،

نه

عباراتی لرزان

از کلماتی لرزان تر

منشعب نمی شوند

آری

بزرگتر از این هم می شود

لیک،

نه

آبِ ظرف و مظروف در یک جوی روان نمی شود

آری

متروک و متروکه های محترم

دوستی هایشان را جا گذاشته اند

لیک،

نه

دشمن است که ضامنِ هستی است

آری

نقطه ای نیست برای اتصال

لیک،

نه

نقطه ضعف را نگاه می داریم برای روزهای مبادا  

 

 پ.ن: Reader را ببینید!

 

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1387/12/22;ساعت ; توسط امیر; |

برخیز

که

سیب زمینی های آسمانی

ما را به غلامی قبول کرده اند

برخیز که

انحصارِ

تعذیر کردنِ حضور

و

تخمیر کردنِ خاطر

در دستان ماست

اینک

کاردار سفارت بیکارانیم

اکنون

زیارت جایزه ایِ ما

و

جایزة زیارتیِ ما

جامة عمل پوشیده اند

و

پرده های امل را دریده اند

ما قادریم دیگر

برای

دست – کاری

درهای تخته شده

ما تواناییم در

دست – مالی

سرهای بی درد

تنها ماییم که

بی داد

می کنیم

استمداد

فقط ماییم که

استاندارد

می کنیم

فریاد

لقاح ماست

که

لقاء است

اگر بخواهم تعریف درستی ارائه دهم

باید بگویم

در این دخمه

ماستِ ماست

که ترش نیست!

 

 

 

+ تراوش شده درچهارشنبه 1387/12/07;ساعت ; توسط امیر; |

پیش از میلاد

منتشر شدم

اما

پس از میلاد

خواندی مرا

داری خبر

دیشب را در ماشین خوابیده ام؟

اما

امروز

ماشین در من خوابید؟!

پس چرا

چسبیده به آونگم

و گوش به زنگِ یک آهنگم؟!

پس چرا

تنها چیزی که از تو می توانم بگیرم

انتقام است؟!

ای

تلخِ خوشبو

ای

آویشن

چرا نهضت تو

نتیجه اش ماده های بسیار است؟!

چرا

هر فرضیه ای

فریضه است در ادراکاتِ محضت؟

چرا مرا

به صورت یک آلترناتیو پدرزادی!

می نگری؟

مرا که خط به خط

توهمی شبیه به خیال دارم

مرا که

خط روی خطم

 

 پ.ن: ویکی کریستینا بارسلونا

 

 

+ تراوش شده دردوشنبه 1387/11/21;ساعت ; توسط امیر; |

موریانه های خوشبخت در شهر فرشتگان آدامس با برند چوب مقدس می جوند

دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد موریانه ها

این ابتکار تو بود

که در شهر فرشتگان

موریانه های خوشبخت

بخت را با طعمِ چوب مقدس بجوند

در سلاح شوییِ شرک، مشرک، شرکاء و دوستان! سلحشوران با شور و شوق با روش شورایی  تسلیحات را می شویند.

دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد شوینده ها

ابداعِ روش شورایی

ابتکار تو بود

تا مطهر شوند

تسلیحات

قدیسان مسلح بر سر صف به رقیبان خود تسهیلات اعطا می کنند.

 دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد اعطا کنندگان

این ابتکار تو بود

رفاقت در عین رقابت

و

مقاربت در عین مفارقت !

نژادهایِ مختلف در سمینارِ آسیب شناسیِ کنگره ها و کنفرانس ها، از شدت تعجب عقیم شدند.

دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد نژادهای عقیم

این ابتکار تو بود

برگزاری سلسله نشست های آسیب شناسی

و

آسیب رسانی!

نخبه ای تمام تعاملات شوخی را به توافقات جدی تبدیل کرد

دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد نخبه های متعامل!

این ابتکار تو بود

پروردن شوخی ها

در آیینة جدّی ها

از این به بعد رزومة متقاضیان در صفحة آگهی های فوت، چاپ خواهد شد.

دست مریزاد ای پریزاد

الا ای مرشد متقاضیان

این ابتکار تو بود........

پ.ن:جایی برای آپلود عکس ها نیست!

 

+ تراوش شده درشنبه 1387/11/05;ساعت ; توسط امیر; |

 

پدرش که مرد

او را در حیاط خانه چال کرد

و هر روز برای پدرش فاتحه خواند

اما

وقتی بانک

خانه را به علت بدهی

مصادره کرد

هر لحظه برای پدران مردم فاتحه می خواند!


با من

شرط بست

که هیچ وقت یک مرد گنده گریه نمی کند

اسلحه را در دهان مرد گنده گذاشت

و

ماشه را کمی به سمت داخل فشار داد

مردک خودش را خیس کرد

اما

گریه نکرد

و من شرط را باختم.


من- اگر بخواهم یکی از آن ها را داشته باشم باید چه کنم؟

او- تو باید یکی از ما شوی

 

 

 

 

 

 

+ تراوش شده دریکشنبه 1387/10/22;ساعت ; توسط امیر; |

 

زمین می خورد با سسِ فوبیا

برایِ بنا نهادنِ اتوپیا

اما

ندارد قطب نمایی

و نمی داند

قطبیتِ پیوندش با کیمیایِ احترام

روی کدام درجه می خوابد

از این روی

برانداز کردن موقعیت

و براندازیِ هیاهویِ مسکوت

برای او

مانند پس اندازی است

برای

پس انداختنِ فرزندانِ زمان

درست (یا غلط !)

مانندِ

ماری که در تنهاییِ صدساله اش کز کرده

اصولی را که کافی است بر عقربه ها نیش می زند !

و اگر جهاز هاضمه اش رو به راه باشد

دزدان را هم مزد می دهد

و زمین می خورد با سس اتوپیا

برای بنا نهادن فوبیا

 

 

 

+ تراوش شده درشنبه 1387/10/07;ساعت ; توسط امیر; |

 

تمنا می کنم

زیپ را تا آخر بکش

و ببند این روزنه را

چشم هایم از نور

آبِ مروارید گرفته

اما هنوز تشنه است

و می سوزد

ببند

که اجزایم را

پوششی

یکپارچه سازد

و

این لخته های زنده

سر به آشیانم نکنند

بکش تا آخر

و روزنه ای باقی نگذار

حتی برای عبورِ مویه های مورچه ای تنها

ببند و بکش

و این توازی را به هم بچسبان

که این کلک خیال انگیز را

بیش از این نخورم

بکش به بند

این ردِ ترمیم را

و به نیابت از بقیه

بر شهامتم بخیه بزن

به بند بکش

دانه هایِ برف را

که دچارم به رحمت

با بند بکش

زحمتِ باقی ماندن را

بکش با بند

نگاره ای بر روی کرانه های این غار  

و ببند

این کشاکش بی کاف را

اصلاً

مرا در یخ – چال کن!

 

 

 

+ تراوش شده دردوشنبه 1387/09/25;ساعت ; توسط امیر; |