تبليغاتX
تراوشات یک ذهن بی مار

دکمه ها

همیشه تو را از من دور

کرده اند

بدینسان ندانستی

و

کاش می دانستی

این نقطه ها

خط می خواهند

این خط ها

نقطه می خواهند

و نا خواسته

سنگ باورهایت را

زدی بر

شیشة کبودِ نافهمی هایم

حضور بی حضورت اما

موهبتی است برای پروا

برای پروا کردن از تجسمی مجهول

برای ریاضتی مختصر  

حال

صدها سال

به احترام سکوت

می میرم

و خیره به خیرگی های مردمکانم

مردمکانت، مردمکانمان، مردمکان

می مانم

می مانم در متن این بی رنگی

و انزجار از زوال زمان را

می شویم

با اندوه رهایی

می رویم

از دلِ دلهره

اما انگار

حواسم نیست

که

هوا سمی است

    

+ تراوش شده درسه شنبه 1390/06/01;ساعت ; توسط امیر; |


بگو

اما نه به من

نه به هیچکس

فقط بگو

با بی خیالی

چه می کنی؟

بی دار شب های بارانی

روشنگری کن

نه برای خودت

نه برای بی داد نور

و

مستمر سرفه های خشک ادراکت را

بگو

به حرف های خوابیده بر

کرسی های بی کار انکار  

بجو

خارهای  استدلال را

دیکته نویس

تشنة انشاء

که انصراف تو از

تقریر دیوانِ دیوان

مرثیتی است برای علم وقاحت

+ تراوش شده درشنبه 1390/01/20;ساعت ; توسط امیر; |

بی خود به دنبال

دست های

نامدفون در جیب

می گردم

با خود

به هر جا

فکر های ضدگلوله را

در میان می گذارم

در میان ما

ملائک بی پلاک را

می جویم

می بینم

سایة روز را

لا به لای جرز شب

می پرسم

می پرسی

از

اعتقاد به

انعقاد استبداد

در رگواره های

مسدود

کنون

ما را باش

برای همیشه

که دیگر

باشیدن کار ما نیست!

پاشیدن روی این بوم

با صدای

بوم بوم بوم

شا-شی-دن بدون

ترس

کاردستی بدون

دست

خواب ما نیست

+ تراوش شده درپنجشنبه 1389/10/23;ساعت ; توسط امیر; |

 

با سنگ تزیین کن

نبودنم را

با جنگ تعیین کن

دوامم را

با خاک تحکیم کن

حقوقم را

با نمک ترمیم کن

چشمانم را

با شک تجمیع کن

حرفهایم را

با مرگ تفریق کن

تمامیتم را

با زهر تشویق کن

زبانم را

با شعر تنبیه کن

جهانم را

با درد درمان کن

درونم را

با شرم تشریح کن

عبورم را  

با شرق تقبیح کن

غروبم را

با غرب تسخیر کن

جنوبم را

با فقر

تقدیر کن

غرورم را

کاری نکن

که از اطمینانِ دست های شکسته

سوء استفاده شود

بکن چاهی

برای ماهی که سر از دریاچة آسمان

برآورده و

برآورده ساز

سوز

خاموش شعله های مرطوب را

+ تراوش شده درپنجشنبه 1389/06/11;ساعت ; توسط امیر; |

 هر سیلاب از ناممان را

سیل - آبی به تاراج برد

برد به جایی که

خلفای خلافکار

سبب

اختلاف میان

صفت و موصوف شده اند

به جایی که

کدخدایان

ژست خدایان را

به عاریت گرفته اند

و ما درک کردیم

رسومِ پوشالی شدن – بودن را

از

دژخیمانِ آزاد

در همان نقطه

ترک کردند- دادند

ما را

از روده های درازمان!

انگل هایی که

گوششان طلبکار ما بود

برای شنیدن

اخلاصِ بی خلاص

ما را

خلاصه کردند

در سیلاب های وجودشان!

و ما

رجوع کردیم به

مرتجعان

از برای عرض شکواییه

عرضِ عریض ما را جواب این بود

جوجه ها را آخر پاییز می شمارند

اما

ابتدا می کشند

سپس...

 

 

+ تراوش شده دردوشنبه 1388/09/09;ساعت ; توسط امیر; |

رییس عصبانی بود

بر تکه ای کاغذ نوشت:

آن ها را به سلابه بکشید

اما لحظه ای شک کرد

سلابه با سین است یا صاد؟!

معاونش را فرا خواند و پرسید

س/ص لابه با سین است یا صاد؟!

او نیز نمی دانست

رییس خشمگین تر شد و دستور داد

کلمة ص/ س لابه را از فرهنگ لغت حذف کنند

و همین دستور کافی بود تا

برندة جوایز متعدد س/ص لح

از مجامع و محافل صیاصی- اجطماعی

فرحنگی- حنری

اغطسادی - ورظشی  

...........شود!

 

 

 

 

+ تراوش شده درچهارشنبه 1388/06/25;ساعت ; توسط امیر; |

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

آن پیرمرد بخواند

جوان - مرگانِ آشفته، جوان – مردی بیاموزید!

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

آدم فروشی کنند

در قحطی آدم

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

انفجار مغزها

فرار جمعیت

را

توجیه کند

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

منزه شوم از آلایش

و

پالوده شوم با آسایش

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

در جشن دل - سوزی

سواد را سودا بخوانند

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

کاریزمای ما

همانند کاریز ما

خشک شود

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

تبه-کاران

بکارند

و

به- دار- ند

و

بر- دار- ند

به جنوب تو که رسیدم

بگذار

من

با تو

آشناترین

تنِ

ناتنی شود

 

 

 

+ تراوش شده دردوشنبه 1388/05/12;ساعت ; توسط امیر; |

بدایة الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

شب است و باران می آید اما دنیایم چراغان است،

شب است و باران می آید اما دنیایم...........

با خنده به او گفتم: چراغان؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز تنها بودی؟

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امشب پنجرة اتاقت را باز بگذار

 

اوسط الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

روز است و باران می آید اما دنیایم بوی لجن گرفته،

روز است و باران می آید اما.............

با خنده به او گفتم: لجن؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز سرت شلوغ بود

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امروز در اتاقت را قفل کن

 

نهایة الحکایه:

از فلان بن فلان شنیدم که:

هنگام رجعت، قریب بود و من هنوز از مکنونات عالمین طرفی بر نبسته بودم. 

به توصیت شفیقان، نزد سپید مویی زانوی تلمذ بر زمین زدم و بدو عرض کردم،

ای پیر مرا اشارتی فرما.

پیر خیره در من نگریست

و مرا اشارتی سترگ بکرد.

زان پس دانستم، عجوزان به وقتِ اشارت از خیل برنایانند!

 

 

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1388/04/04;ساعت ; توسط امیر; |

هی

جان

باز هم هیجان

باز

اتاق خوابِ صورتی

باز

یک صورتِ حسابی

باز

صورت حسابِ بی پرداخت

هی

جان

دوباره هیجان

دوباره قرص های جوشان

دوباره یک هرزة خنشان!

هی

جان

سه باره هیجان

سه باره دل- واپسی

سه باره دل های واپس گرا

سه باره گدایی ماه – واره هایِ کوچک گوشة خیابان

هی

جان

چهار باره هیجان

چهار باره، چهار پاره های بی پر

چهار باره، چهره های بی بهار

چهار باره، پرچم های چاک دار

چهار باره، پیچ و خم هایِ بی- چاره

هی

جان

پنج باره هیجان

پنج باره، پنجه های بسته

پنج باره، پنجره های باز

پنج باره، پژواکِ پاداش

پنج باره، پارچ پارچ پادزهر

پنج باره، پاره گیِ پرده های پارسایان

هی

جان

شش باره هیجان

شش باره، جا نمی شویم در مجراهای قانونی

شش باره، شامل نمی شویم در شرایط

شش باره، ذکر نمی شویم در پاراگراف آخر

شش باره، شایان توجه نمی شویم در تیتر اول

شش باره، رسانده نمی شویم در رسانه

شش باره، کشتند شپش شپش کشِ بی پا را !

Hey

John

Again

همان چیزی که شما به آن می گویید

Thrill

For seven times

هفت باره، حریم های کوتاه شده

هفت باره، هجویاتِ اطو کشیده

هفت باره، هنجارهای درخواستی

هفت باره، حرف های تا شده!

هفت باره، هنرِ منحرف

هفت باره، حریقِ شکم باره

هفت باره، برف می باره!

 

 

 

+ تراوش شده درشنبه 1388/02/26;ساعت ; توسط امیر; |

بازرس هنگام بررسی کبودی های جسد مقتول، موارد ذیل را یادداشت می کند:

کبودی ۱- در گوشه ای از یک اتاق با دیوارهای کبود،

زن و مردی بر روی یک تختخواب سفری خوابیده اند و در حال کشیدن سیگار

به آهنگ yesterday از گروه بیتلز گوش سپرده اند.

کبودی ۲- در گوشه ای از یک گالری نقاشی،

مردی با دست راستش دست دختربچه ای را گرفته

و با دست دیگرش در حال لمس یک نقاشی گوتیک با حاشیه های کبود،

متعلق به قرن نوزدهم است

که زنی با بال های گشوده را به تصویر کشیده.

کبودی ۳- در گوشه ای از یک پارک جنگلی پوشیده از برف،

مردی در حال نوشیدن قهوة تلخ است

اما از سوراخ بودن لیوان با خبر نیست

و ردی کبود از قهوه روی برف ها به جای می گذارد.

کبودی ۴- در گوشه ای از یک معبد،

که سقف آن طی بمباران هوایی تخریب شده،

زنی در حال شیر دادن به نوزادِ نا آرام خود است که از سرما کبود شده.

نا آرامی نوزاد به جهت بوی گوشتِ سوخته است که فضا را آغشته کرده.

کبودی ۵- در گوشه ای از یک آسایشگاه،

مرد پیر نابینایی سعی می کند

رنگ های مختلفی را که نوه اش برای او بر می شمرد،

در ذهنش تصور کند.

سبز-آبی-قهوه ای-قرمز-سبز-کبود؟! کبود؟! کبود؟!.....

 

پ.ن: من از مصیبت گذشته ام.

 

 

 

+ تراوش شده درسه شنبه 1388/01/25;ساعت ; توسط امیر; |