تبليغاتX
تراوشات یک ذهن بیمار

 گفتم

 

رصدخانه ای که اجساد را رصد می کرد فرو ریخت

 

گفتی

 

پس نظاره کردن بر

 

خود- ارضاییِ اشخاص حقیقی و حقوقی

 

با کارت های شناسایی دیگر دشوار است

 

و رقابتِ هیجان انگیز

 

(چه کسی مشروع تر است) 

 

به پایان رسیده

 

گریه کردم و گفتم

 

اما چرا سرهنگ با ستاره هایش

 

سربازان را آبستن می کرد؟!!!

 

فریاد زدی

 

چون خورشید، ماه را طلاق داده است

 

زمرمه کردم در گوش تو

 

دریا هم خود سوزی کرد

 

جوابم را این گونه دادی

 

تر و خشک با هم می سوزند!

 

نوشتم

 

می دانستی

 

کوسه ها آکواریوم را خانة پدری خود می دانند؟

 

نوشتی

 

خب، موجوداتِ برجسته دنیا را ناهموار می کنند!

 

زیر لب گفتم

 

سگ های همسایه از سگ های ما بیشتر پارس می کنند

 

بی حوصله گفتی

 

درنده تر ها بیشتر از دیگران از رسوایی بیم دارند!

 

می خواستم بفهمم که

 

باقی ماندن نتیجة چه کمیتی است؟

 

فهماندی به من

 

اصطکاک!

 

می خواستم بدانم

 

چه چیز تا ابد آزاد است؟

 

آموختی به من

 

سقوط آزاد!

 

و پرسیدم

 

دیگرچه؟

.......................

اعتبار شما به پایان رسیده

 

سکه ای دیگر درون دستگاه بیندازید.

 

توصیه ی کتاب: رگتایم اثر ای ال دکتروف 

+ تراوش شده درجمعه 1387/05/04;ساعت ; توسط امیر; |

زمانی که کودک بود

 

در میان تمام بچه های محله

 

سرمایه دار ترین بود!

 

چون برای

 

مردان شکاک

 

جاسوسی می کرد

 

همسرانشان را می پایید

 

خانة آنها را دید می زد

 

و پول خوبی می گرفت

 

زمانی که کودک بود

 

خوب می خوابید

 

تا لنگ ظهر

 

وای به حال زنی که

 

ماهانة او را نمی داد

 

چه وفادار

 

چه خیانتکار!

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1387/04/27;ساعت ; توسط امیر; |

این فشنگ بنجل است!

ارزش

 

گوشت و پوست هایمان

 

بیشتر از این هاست (؟!)

 

پس

 

آهنگی با شکوه تر بنواز

 

هنگام وداع

 

تا

 

سوزشِ این گدازه

 

بهتر بچسبد!

 

خودمانی تر نعره بزن

 

تا

 

دست و پایمان را

 

جایی دورتر

 

گم کنیم

 

خشمگین نیست نگاهت

 

آن جور که

 

خود را ببازیم

 

در قمارِ همیشه شکست

 

می دانی چرا

 

پای بند نماندم؟

 

چون پایم را بریدی

 

وقتی که در بند بود

 

ما - تنها

 

می توانیم

 

در این

 

عصرِ

 

ماتم ها

 

به گور پدر همدیگر بخندیم

 

بخند تا شب نشده!

 

 

۴ ماه - ۳ هفته - ۲ روز: رومانی ۱۹۸۷ !

+ تراوش شده دردوشنبه 1387/04/17;ساعت ; توسط امیر; |

شخصیتم درد می کند!

 

درست مثل همان زمانی شده ام

 

که جنبه ام را برداشتند!

 

عوارض زیادی دارد

 

سه بعدی بازی هایِ

 

منِ دو بعدی!

 

تنفس مصنوعی نمی خواهم

 

دیگر اعتماد به نَفَس ندارم

 

من جوانِ نا کامم

 

کام می خواهم

 

(حسابم را کنار جام می خواهم )

 

این قافیه های لعنتی

 

همیشه حرف هایم را می خورند

 

من

 

می خواهم بگویم

 

که دیگر

 

نمی توان دلخوش بود

 

حتی به

 

سفیر صلح یونیسف بودن

 

چون اگر

 

خدای ناکرده

 

از خدا بی خبران

 

مرا گروگان بگیرند

 

افراد قبیلة زولو زولو

 

حاضر به پرداخت پول

 

به از خدا بی خبران

 

برای آزادیم نمی شوند

 

مثلاً همین دیروز

 

مادرم از دکتر پرسید

 

وضعیتِ روانی پسرم چگونه است؟

 

دکتر در جواب گفت

 

شریعتِ شریان بندِ شیادان شعور شاپسرتان را آش و لاش کرده است!

 

مادرم گفت

 

دکتر،واج آرایی زیبایی بود!

 

دکتر هم گفت

 

چه وقت پرداختن به ادبیات است،

 

حال پسر شما وخیم است

 

مادرم وقت ناشناسانه بنا کرد به گریه و زاری

 

مادرم نمی دانست که

 

ابتذالم را در راهِ بشریت

 

بذل و بخشش کرده ام

 

و یا

 

آن قدر وقاحت نداشته ام

 

تا

 

بر فکرم ریاست کنم

 

مادرم نمی دانست

 

زیرا که

 

مرا بسیار دوست داشت

 

فردای آن روز

 

از دکتر پرسیدم

 

دکتر،حال من چقدر وخیم است؟

 

دکتر هم سخاوتمندانه پاسخ داد:

 

در حد  ار- گا - سم!

 

 توصیه ی کتاب: فروید-یونگ و دین اثر مایکل پالمر

Music:

song: when doves cry

singer:Prince

+ تراوش شده درشنبه 1387/04/08;ساعت ; توسط امیر; |

وقتی که فشار مفرطِ مثانه ام

 

من را مجبور کرد که سه ضربه به آن در سبز رنگ بزنم

 

فکر نمی کردم که در را

 

زنی سیاهپوست باز کند

 

و حتی به من بگوید

 

بفرمایید، دستشویی ته راهرو است

 

همان لحظه که زن مرا به درون خانه دعوت می کرد

 

من در این افکار غرق بودم:

 

چه زنی است

 

مهربان، دوست داشتنی، خوش برخورد و خوش اندام

 

وارد خانه شدم 

 

با سرعت به دستشویی مذکور نزول اجلال کردم

 

پس از اتمام عملیات

 

از زن صاحبخانه خداحافظی و تشکر کردم

 

و به صفِ راهپیمایی نژادپرستانة رفقایم بازگشتم

 

ما شعار می دادیم

 

(سیاه کثیف برگرد به خانه ات و مملکت ما را به گند نکش)

 

نتیجه:

 

گاهی اوقات مثانه های اشباع شده

 

و

 

روده های انباشته

 

تفاوت های نژادی را از بین می برند!

 

 


 اگر ۲۴ ساعت به عمرم باقی مانده باشد:

 .................................

....................:...........:::................:.:...............:.:..

:::.....................:....................:...............::::::::...........!

::::.......................::...........:....:::::..............................:...!!!

....................:.:

.

...:

رمزیه!

قرار نیست هر کاری که بخوام انجام بدم همه با خبر بشن!

 

 

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1387/03/30;ساعت ; توسط امیر; |

بستری خواهم گشت

 

در بسترت

 

چونان

 

رودخانه ای معتاد

 

به بسترش

 

در فکرِ صعود بودم

 

هماره

 

اما بستری برای سقوط نگستردم

 

نگستردم حتی سایه ای

 

برای روزهای محتضرِ

 

در بسترِ مرگ

 

نسپردم اوقاتم را

 

در بهشتِ مشتعلِ از آب

 

و

 

جهنمِ سرسبز از باد

 

نگشتم هرزه گردی که

 

برای شنیدن آزادی

 

تلفن های عمومی شهر را

 

اشغال می کند

 

نباریدم بر سوگواران

 

تا گریه ها زیر باران محو نشوند

 

خزیدم در غلافِ غده هایی که

 

سکوت

 

ترشح می کنند

 

و

 

پٌر کردم حفره هایِ

 

بسترِ اقیانوسِ جنون را

 

هم بستر شدم با معشوقه ای

 

چشم سبز

 

که صحرا را سبزه زار می دید!

 

و در این کارزار 

 

دیگر

 

شانه هایم مصون شده اند

 

و

 

سترون

 

در بسترِ حوادث

 

و

 

برادر شده ام با باربرهایِ برابر

 

اکنون

 

می رقصم با مرثیه ها

 

تا دَوَرانِ این دوران

 

مرا

 

در بسترت

 

بستری کند.

 

 

 توصیه ی کتاب: هایدگر:قدم اول اثر جف کالینز و هاوارد سلینا