واژه ها دقیقاً مثل گنجیشک ها هستن وقتی کاری بهشون نداری تعداد زیادیشون دور هم جمع
میشن ولی وقتی که می خوای بگیریشون همشون فرار می کنن.
تاریک بود.خیلی تاریک.چشمهاش هیچی رو نمی دیدن.تنگ بود. خیلی تنگ. حتی مجال ذره ای تکون خوردن هم نداشت.
مرد دستاش رو روی زمین قرار داد و شروع کرد به جستجو نمی دونست چی می خواد پیدا کنه اما این تنها راهی بود که می تونست بر ترسش غلبه کنه پس همین طور دستش رو آروم روی زمین حرکت داد..................
از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه اون نقطه امیدشو پیدا کرده بود.بالاخره یکی از آرزوهای کوچیکش برآورده شده بود هر چند که مرد پیر برای خودش آرزوهای بزرگتری هم داشت.
اون موبایلشو پیدا کرده بود.
مرد موبایلشو روشن کرد و با نور اون دور و اطراف خودشو نگاه کرد همه چیز از جنس خاک بود.سقف دیوارها و زمینی که روش نشسته بود.سعی کرد تا شماره یه نفر رو بگیره تا اون رو از این جهنم نجات بده.
وقتی که خواست این لطف رو در حق خودش بکنه نگاهش افتاد به صفحه موبایل.رنگ چهره مرد از نا امیدی سفید شد.
نشانگر آنتن موبایلش مثل دشتی بود که انگار تا حالا هیچ درختی توش کاشته نشده.
خدا آرزوی مرد رو ناقص برآورده کرده بود. مرد نمی دونست چرا ولی چرایی این مسئله دیگه براش مهم نبود.
توی همین فکرها بود که یک دفعه موبایلش شروع به زنگ زدن کرد.مرد با این که سن و سالی ازش گذشته بود مثل یه گربه وحشی به طرف موبایل حمله کرد.
اس ام اس بود.یه اس ام اس از طرف پسرش.
متن اس ام اس از این قرار بود:
پدر روز مرگت مبارک.امیدوارم از هدیه ات راضی باشی.من سعی کردم بهترین قبر رو برات بخرم.
امیر(ذهن بیمار):مرداد ۸۶
آره ذهن من بیماره.بیماره چون نمی تونه خیلی چیزا رو درک کنه.نمی تونه درک کنه که چرا مهمترین مسئله جوونها و نوجوونهای یه مملکت(البته قسمتی از اونها که به اینترنت دسترسی دارن) تیکه های سانسور شده یه سریال کره ای هست.نمی تونه درک کنه که چرا یه نوجوون اهل همون مملکت نمی تونه اسم فقط ۵ تا کتاب درست وحسابی که خونده رو بگه نمی تونه بگه چون اصلاً کتاب نمی خونه. تنها چیزی که ممکنه بخونه......اصلاً بگذریم حتماً از نظر ذهن بیماره منه که اینجوریه و گرنه اونا هیچ مشکلی ندارن.بهتره برم بخوابم تا حالم خوب بشه.
تو را در خواب شناخته ام اما در بیداری برایم غریبه ای. شاید اگر در خواب به
یادت بر روی بیداری خط بکشم تا آخر عمر متعلق به تو شوم.شاید اگر
بیداریم را در حصار دلتنگی خواب کنم فاصله بین من و تو به اندازه ارزنی
شود.شاید و شاید و شایدهای دیگر اما از خودم و لشگر شایدها خسته ام.
دیگر نمی خواهم تو فقط برایم خواب و خیالی زجرآلود باشی می خواهم تو
تمام بیداریم شوی.
چی بگم تو این خرابه چی بگم جز حرف نفرت
نفرت من یه عذابه یه سوالِ بی جوابه
یه تَنه که کشته میشه زیر آوار حماقت
ذهن تو بی اعتماده به من و به هر چی گفتم
بی تو اینجا جا نمی شم تُف به این نعش صداقت
جای خالی یه فریاد زجر بی جرم صدامه
دیگه اینجا جای من نیست وقتی که مرده رفاقت
تابش بی نفس نور روی شهر بی ستاره
شهری که پر شده جسمش از غم و خشم و جراحت
دیگه گریه کار من نیست واسه ی داشتن خنده
نمی خوام دست های عشقُ وقتی که کرده جنایت
زندگی توی یه گلدون زیر شلاق گلایه
حبسیِ بی همزبونم توی زندونِ نجابت
نقش پر رنگ یه دردم بین خط های یه نامه
ببرم به اوجِ بودن برسونم به نهایت
دوس دارم ادامه باشم واسه ی شعر نگفته
حس کنم معنیِ مرگ و حس کنم رنگِ شجاعت
وقتی باشم همدم خاک حرف واسه گفتن زیاده
فرق من با تو همینه من سرابم تو حقیقت
امیر-ب:مرداد۱۳۸۶