عفریته سالهاست که از کاغذ خسته شده ام
نوشته هایم را بر آب می نویسم
سالهاست که فقط با کاغذها آثار تهوعم را پاک می کنم
تهوعی حاصل از سرگیجه
عفریته سرم درد می کند،سرم درد می کند برای دردسر
برای مردن.
می دانی عجوزه،من از مردن نمی ترسم
من از درد می ترسم
من از کندی تیغ بر روی رگ واهمه دارم.
ای
پیامبرِ
لذت دزدِ
من
تو را
به
مبارزه
می طلبم
تا صبح
می جنگم
با خودم
یا تو
چه
فرق می کند
مغلوب
من هستم.

قواعد
معامله را
آموخته ام
می خواهم
سهام وجودم
را
واگذار
کنم
به
هر
کس
که
تحمل
داشتنش را
داشته
باشد.
در جهت اصل ۴۴
من نه عاشقی شکست خورده ام
و
نه یک تنهای در انتظار عشق
من
جراح احساساتم
من
فیزیولوژیست رفتار
هستم.
عشق را
کالبدگشایی
و
لاشه اش
را
بررسی می کنم.
هیچ نمی خواهم
من بدهکارم
به
هیچکس
به
خودم
ترحم
می کنم
برای
هیچ
ندارم
برای
تو
جز
هیچ.
رد پای یه ستاره ندرخشید تو خیالم
عمری منتظرم من،چه کنم؟ عشقی ندارم
ناجی من یه جنازه اس چه جوری زنده بمونم
دیگه فایده ای نداره از تو تندیسی بسازم
ذهنم از حادثه سرشار دلم از موعظه غمگین
وقت شک کردن رسیده وقتی( نه) باشه جوابم
من مثه یه کاغذ ناب خالی از بود و نبودم
خط بکش به روی کاغذ کاتب خاطره سازم
دلخوشی برای من نیست چهره بی نفس تو
دلخوشم به داشتن خواب این شده همه نیازم
انتظار تویِ خرابه مثل نقاشی رو آبه
می کِشم نقش سرابُ بین حرفای نمازم
مرز بین من و قلبت ذره ای مکنت و ماله
می کُشم قلبُ تو سینم تا نباشه این هراسم
خنده های تو به شعرم مثل گریه نا گذیره
گم می شم میون اشکام،تا نبینی تو، زوالم
وقت بیدار شدن از خواب است اما پاهایم خواب رفته،سعی می کنم تکانشان بدهم اما نمی توانم.این خیلی احمقانه است من قصد بیدار شدن دارم اما پاهایم نه.انگار که تمام اعضای بدنم برای خودشان حکومت ملوک الطوایفی راه انداخته اند، هر وقت که بخواهند می خوابند و هر وقت بخواهند بیدار می شوند.مغز من مانند یک پادشاه بی عرضه تمام فرمان هایی که می دهد نادیده گرفته می شود.
اما من این نافرمانی را بر نمی تابم و با خشونتی وصف نا پذیر پاهایم را وادار به اطاعت می کنم.اکنون از خواب بیدار شده ام،برهنه ام زیرا من هنگام خواب پوشش روح و جسمم را از میان بر میدارم.خوابیدن با لباس مانند شنا کردن با کت و شلوار است عذاب دهنده و ملال آور.
البسه برای این اختراع شدند که میل بشریت برای پنهان کردن را ارضا کنند و من دلیلی نمی بینم بدن خود را در زمان خواب پنهان کنم و این علاقه ی احمقانه بشری را در زمان خواب دور می اندازم.لباس هایم را با سرعت می پوشم اما این سرعت هیچ معنایی ندارد در واقع هیچگاه سرعت معنایی ندارد چون خود زایل کننده معناست.اما به سرعت عادت کرده ام یعنی عادتم داده اند.عادتم داده اند به شبه جمله ی در اسرع وقت.اکنون لباس پوشیده ام و ذهنم از هر فکری خالی است، این اتفاق زمانی رخ می دهد که من در شب قبل خوابی ندیده باشم.اصولاً به ندرت خواب ها در ذهن من باقی می مانند.شاید حافظه ضعیفی دارم اما مهم نیست چون حافظه ضعیف نعمتی است که هر کسی ندارد.
وقتی درخت شدم
مرا آبیاری کن
نوازش کن
برگهایم را
ساقه ام را
لمس کن
بو بکش
ببین
من
هنوز
وجود دارم.
سیگار زیر باران لذت
قهوه تلخ صبحگاه سرد زمستانی را دارد.
گرمای تنفر برانگیز، لحظه ها را کشته
سرما یک حسرت شده
برای من
(انجماد)
ابدیت ثانیه ها است.
لعنت به گریه!
گریه دلیل ناموجهی است برای ضعف
دلیل ناموجهی است برای نجابت یک زن
دلیل ناموجهی است برای انسانیت یک مرد
اما
من
این
لعنتی
را
دوست
دارم.
آره من مست غرورم.عاشق غرورم.من خودم رو پرستش می کنم.هیچکس برای من در زندگی مهمتر از خودم نیست.حداقل فرق من با تو اینه که من یه مغرور راستگو هستم و تو یه فروتن دروغگو.من یه مغرور شجاع هستم و تو یه فروتن بزدل.همین. (آخیش دلم خنک شد.)
از همه جا
از همه کس
از همه چیز
تنها
فشار
به یادم مانده
پس ترواش می کنم
تمام احساساتم را
تمام قریحه ام را
هر آنچه که دارم را
بیرون می ریزم
من
مثل
خمیر دندانم.
خون رنگ می کند
لبهایم را
لبهایت زخمی شده اند
از گرماست
یا
از
خشونت لبهای من.
کمین کرده ام در پی شکار تو
مانند حیوانی درنده که به طعمه می نگرد
چشمانم برق می زند
با طبیعت خود در ستیز نیستم
تو نیز با طبیعت خویش در ستیز نباش
طعمه من شو!
ما همه تنها هستیم،اما خانواده تنها جایی است که ما از ترس تنهایی به آن پناه می بریم اما دریغ که در
بیابان سراب می جوییم.افراد خانواده یکدیگر را برای رفع عطش عاطفه خود دوست دارند یا بدتر از آن
برای رفع حوائج مادی.بسیاری از آثار ادبی دنیا به همین مقوله پرداخته اند از جمله:مسخ اثر کافکا-صد
سال تنهایی اثر مارکز و بیگانه اثر کامو و.......
زنده است و انتظار لازمه امید است.اما انتظار تنها برای انسان رخوت و دلتنگی و خمودی به
ارمغان می آورد.باید لحظه ها را زندگی کرد.واژه انتظار حربه انسان های کوته فکر است.
هیچ چیز به اندازه ی هم آغوشی دو عاشق جراحت روح را التیام نمی دهد.مهیا می شوی
برای مرگ بی هیچ حسرت و درد.انگار این همه راه را دویده ای تا برسی به این لحظه کرخت
از فراغتی بس نا منتظر می خواهی بیاید مرگ ابدیت بدهد به این لحظه.اما مرگ نمی آ ید.
سیگاری روشن می کنی یکی برای خودت یکی هم برای........
شهری که سایه نداره نه جرقه نه ستاره
شهر ما بی افتخاره بی ترحم بی هیاهو
شهری که حرفی نداره واسه ی چشمای آهو
شهر ما یه انفجاره توی جسم فاسد شب
شهری که نفس نداره واسه ی تحمل تب
شهر ما مثل یه قبره توی متن این سیاهی
شهری که همیشه تنهاست سر کوچه ی تباهی
شهر ما فرصت مرگه برای مردم خسته
شهری که ابری نداره همه گلدوناش شکسته
شهر ما مرثیه بارون واسه ی دفن یه آهنگ
شهری که سقفی نداره پرِ دیوارای بی رنگ
شهر ما ترانه سازِ قهر و کینه و رذالت
شهری که همش بیداره توی رویای کسالت
شهر ما چوبه ی دارِ واسه اعدام حقایق
شهری که شکنجه گاهه برای زجر شقایق
شهر ما مسیر کوچِ میون کویر تشنه
شهری که مونده رو قلبش ردِ نامردی دشنه
شهر ما فعل حرومه توی دفتر زمونه
شهری که تموم شعراش حرفایِ نیمه تمومه
امیر(ذهن بیمار):شهریور ۱۳۸۶