ای
هرجایی
ذهنِ من
شب ها
در آغوشِ
کدامین
واژه
می خوابی
که
بامدادان
چنین
فسرده
و
خمود است
این
نامسکون
جسمِ من
توصیه کتاب: هیچ یک از آنها باز نمی گردد اثر آلبادسس پدس
عفریته،تو مرا یک شوخی وقیحانه می پنداری
و من تو را یک حقیقتِ کاملاً ملال آور
یک جایِ کار می لنگد
لنگش
یا
از عقل من است
و یا از
پایِ توست
من پای تو را قطع می کنم
و تو مغز مرا متلاشی کن
تا
کارها به روی روال بیافتد
و
مردم در آرامشِ نجیبانة خود به سربرند.
کسی
حالم را گرفت
برایِ
جبرانِ گذشته
و
تضمینِ آینده اش
اما
نمی دانست
زخم ها
همیشه زخمند
کسی
حالم را گرفت
لیک
نمی دانست
حالِ من
از
حالِ او
بدتر است.
...در پسِ کارهای
هر روزه
آنچه را که ناموجه است
کشف کنید
در پس قاعدة مسلم
نا معقول را تمییز دهید
به هر کمترین حرکتی
اگرچه به ظاهر ساده
بدگمان باشید
رسم متبع را به همان عنوان نپذیرید
ضرورتِ آن را جویا شوید
با التماس از شما می خواهم
در برابر حوادث هر روزه
نگویید (طبیعی است)
در عصری که آشفتگی فرمانروا
و خون روان است
در عصری که امر به آشوب می کنند
در عصری که خودکامگی قدرت قانون به خود می گیرد
در عصری که انسانیت ترک مردمی می گوید.............
هرگز نگویید (طبیعی است)
تا هیچ چیز
تغییر ناپذیرنده شمرده نشود.
برتولت برشت
عفریته،تو چیستی؟
یک فکر اسیر در تار عنکبوت؟
آیینة قدیمی زنگار گرفته؟
نفس بدبوی یک پیرمرد؟
چروک های عمیق صورت یک پیرزن؟
نمی دانم
شاید هم رد رژ لب هستی در امتداد صورت یک مرد
یا
التهاب جای یک دست بر پوست نازک زن
هر چه هستی
من
تو را
همه چیز
و
هیچ چیز می پندارم.
نکته بی ربط:در حال خواندن کتابی از کورت ونه گات به نام گهواره گربه هستم و
خودخواهی دیدم که اگر لذت خواندن آن را به کسی نوصیه نکنم.
پدربزرگِ
غارنشینِ من
مگر
ستاره ها را
چگونه دیدی؟
که این چنین
شیفته شدی
و
افسانه پردازی کردی
داستانهای ساده لوحانة تو
انگار
که در
کروموزومهایم
رخنه کرده
و
مانند
زالو
روحم را می مکد.
پ.ن:روزی خود را از بند این زالو رها خواهم ساخت.