و غیره......
نامِ گروهِ ما بود
گروهِ واماندهِ از کوچِ کلمات
من و مِن و مِنِ زبانهایِ الکنِ دنیا
در بیراه قدم می گذاشتیم
و توشة این پیچ وتابِ شتاب ناک
تمامِ تفاهم هایِ سوء بود
و
تمامِ اشتباهاتِ فاحشِ فاحشه ها
ما
در بی سرانجامی گاهِمان را می سپردیم
و صدایمان را
آپارتایدِ مقدس در زنجیر می کرد
دلگیر می شدیم
از ترسایانِ تر- سوی...
که ما محکومِ حکمیم
که ما بادِ فرو افتاده در غبغبِ روزگاریم
هنجارِ ناهنجارِ وجودمان
خراش هایِ ناموزونِ شعورمان
بن بستِ ریشه هایمان را رقم می زد
ردِپایمان می ماند اما
پایمال می شدیم.

Book recommendation:The banjo players must die written by Josef assad
هی مَرد!
وقتی جعبة پیتزای نیم خورده ات را
پس از عشقبازی
با میشِ شمارة ۸۹۰۰
بر صورتم فرو می کوبی
من هنوز در زباله دانم
پسرک!
زمانی که آدامسِ چسبناک
و نیمه جویدة بلوغِ زود رست را
با عصبانیتی آکنده
با بغض
بر پیشانیم می چسبانی
من هنوز در زباله دانم

های زن!
تویی که حلقة
زنا-شویی-ات
را در دهانم گٌم می کنی
من هنوز در زباله دانم
میرزا بنویس!
کاغذ پاره هایِ
تُردِ احساست
که از سوی ناشر طرد شده را
محکم در گوشم فرو نکن
من هنوز در زباله دانم

آبستنِ هجوم!
کمی رقیق تر
تلخی هایت را اینجا قی کن
من هنوز در زباله دانم
ببین افیون فروش
جفنگ نگو!
شرنگِ شرم
و سٌرنگِ سکوت را
پشتِ سرم پنهان مکن
من هنوز در زباله دانم

به به!
تریستانِ،هات داگ در دست
و
ایزولدة،هات چاکلت بر لب
کمی هات هم به من!
من هنوز در زباله دانم
هنگام شب است
با تو هستم
رفتگرِ پیر،بمان
اما
بر دیواره هایِ این قلعه
نشاش!
من هنوز در زباله دانم.

توصیه ی کتاب: تئاتر و اروپا از مجموعه ی تئاتر امروز جهان اثر کریستوفر مک کالو
عفریته،
حالم خوب نیست
گورم را
گورم را
گم کرده ام
و
هر جا به جستجویِ آن روانم
به زیرِ خاک
به زیرِ آب
به عدمستان!
نمی یابمش
عفریته،
نمی دانم
چه مرگم است؟
مرگِ انتحاری
یا
مرگِ استعاری
نمی دانم
مفهومی انتزاعی بود
والس رقصیدنم
با خدا
یا تانگو رقصیدنم
با شیطان
اشتباهی تاریخی بود
نمی دانم ها زیاد است......
عفریته،
از من اعادة حیثیت می کنی؟
سرم شلوغ است
شلوغِ شلوغ
انفجارِ جمعیت
به علتِ تخمگذاریِ یاخته ها!
و
جستجو برایِ گوری تازه
سرم را
سرم را
شلوغ کرده
پس
اعادة حیثیت را به تو واگذار می کنم
تا بیکار نباشی
تا برای هارون بودن به موسی
و
برای حواری بودن به عیسی
التماس نکنی!

هنگامی که زن و مرد در سرزمین خود می زیستند،
هردو بازیگر بودند
و در خانة مشترکشان تمام لذت ها را شریک می شدند

اما پس از کودتا به تبعیدی خودخواسته تن دادند
و به سرزمینی نا آشنا پای نهادند
در آن سرزمین غریب تنها نقطة اشتراک آنها تصاویر برهنه ی زن بود
که مرد برای گذران معاش به فروش می رساند.

توصیه ی کتاب:آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم اثر هاینریش بل