می خواستم
ده فرمانی که اخیراً
به دستم رسیده بود را
بر روی شکمش
خالکوبی کنم
اما
نقطة نافِ لعنتی
مانعِ خلاقیتم شد
من هم بر روی کمرش
با آبِ دهان نوشتم:
من همسرم را کشته ام
دیوارها را شسته ام
در عمق این بحرِ طویل
فریادها را گفته ام
من قرص ها را خورده ام
تندیس ها را برده ام !
بهرِ ولنگاری خود
با زنده ها، من مرده ام !
من از خودم وامانده ام
در ذهن تو جا مانده ام
با آن همه فرزانگی
پروانه ها را رانده ام
من با خودم ور رفته ام!
از کوکِ خود در رفته ام!
تا با تو هم پیمان شوم
در دیگِ تن سر رفته ام!
من......






وظیفه ام
آن بود که گفتی
یا این بود
که کردم
بر سر میز
ماندنم از سر اجبار
بود
یا
نبود
دست هایِ مکرر
و
تعمیمِ تکرارهای هر لحظه در لحظه های دیگر
فردیتِ ناب را از من گرفت
یا
نگرفت
با این همه
من در کوی دگردیسان
منزل نخواهم کرد
و در گویِ دگرسانان
آتیه را
نخواهم دید
این پرونده مفتوح خواهد ماند
تا
متوفی خود از وفاتش آگاه شود
و
محضوظ خواهد ماند
عروسک
تا زمانی که محفوظ باشد.

ما در محاصره
شما در مذاکره
رنگ هایمان عوض می شود
شما سرخ از باده
ما سرخ از باد
در لجن زارِ این فتنه دیدیم که
فرزندان ما با
غذایی گرم و پدرانی جدید
و
همسران ما با
اتاقی گرم و نرهایی نو!
کانونِ خانه - وار را
به روز کرده اند
و این کانونِ همچون
کانونِ ذره بین
می سوزاند ذراتِ بی نشان را
ما اینجا
هر شب
روزنامه هایی را که
اصطبلمان را مفروش کرده
می خوانیم
و
هر روز، نامه ای
را از ترسِ تفتیش
به خودمان پست می کنیم!
و شما بیرون می دهید
مانیفست هایِ گارانتی دار را
بیرون از تمام اندرونی ها
و حمایت می کنید
از تمام استراتژی هایی که
در آنها
(راستش را بخواهی)
مشمولِ قانونِ
"خواستن توانستن است نمی شود"

پ.ن:
این نوشتار صرفاً یک نقل قول است!