تبليغاتX
تراوشات یک ذهن بی مار

بدایة الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

شب است و باران می آید اما دنیایم چراغان است،

شب است و باران می آید اما دنیایم...........

با خنده به او گفتم: چراغان؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز تنها بودی؟

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امشب پنجرة اتاقت را باز بگذار

 

اوسط الحکایه:

مکرر در دفترش نوشته بود،

روز است و باران می آید اما دنیایم بوی لجن گرفته،

روز است و باران می آید اما.............

با خنده به او گفتم: لجن؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز سرت شلوغ بود

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امروز در اتاقت را قفل کن

 

نهایة الحکایه:

از فلان بن فلان شنیدم که:

هنگام رجعت، قریب بود و من هنوز از مکنونات عالمین طرفی بر نبسته بودم. 

به توصیت شفیقان، نزد سپید مویی زانوی تلمذ بر زمین زدم و بدو عرض کردم،

ای پیر مرا اشارتی فرما.

پیر خیره در من نگریست

و مرا اشارتی سترگ بکرد.

زان پس دانستم، عجوزان به وقتِ اشارت از خیل برنایانند!

 

 

 

+ تراوش شده درپنجشنبه 1388/04/04;ساعت ; توسط امیر; |