بدایة الحکایه:
مکرر در دفترش نوشته بود،
شب است و باران می آید اما دنیایم چراغان است،
شب است و باران می آید اما دنیایم...........
با خنده به او گفتم: چراغان؟
دستانم را در دست گرفت و
من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد
گفتم: باز تنها بودی؟
سری به علامت تأیید تکان داد
گفتم: امشب پنجرة اتاقت را باز بگذار
اوسط الحکایه:
مکرر در دفترش نوشته بود،
روز است و باران می آید اما دنیایم بوی لجن گرفته،
روز است و باران می آید اما.............
با خنده به او گفتم: لجن؟
دستانم را در دست گرفت و
من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد
گفتم: باز سرت شلوغ بود
سری به علامت تأیید تکان داد
گفتم: امروز در اتاقت را قفل کن
نهایة الحکایه:
از فلان بن فلان شنیدم که:
هنگام رجعت، قریب بود و من هنوز از مکنونات عالمین طرفی بر نبسته بودم.
به توصیت شفیقان، نزد سپید مویی زانوی تلمذ بر زمین زدم و بدو عرض کردم،
ای پیر مرا اشارتی فرما.
پیر خیره در من نگریست
و مرا اشارتی سترگ بکرد.
زان پس دانستم، عجوزان به وقتِ اشارت از خیل برنایانند!
