به جنوب تو که رسیدم
بگذار
آن پیرمرد بخواند
جوان - مرگانِ آشفته، جوان – مردی بیاموزید!
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
آدم فروشی کنند
در قحطی آدم
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
انفجار مغزها
فرار جمعیت
را
توجیه کند
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
منزه شوم از آلایش
و
پالوده شوم با آسایش
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
در جشن دل - سوزی
سواد را سودا بخوانند
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
کاریزمای ما
همانند کاریز ما
خشک شود
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
تبه-کاران
بکارند
و
به- دار- ند
و
بر- دار- ند
به جنوب تو که رسیدم
بگذار
من
با تو
آشناترین
تنِ
ناتنی شود


