عفریته من اکنون در قرن هیچمم تو در چه قرنی هستی؟
من در قرنی هستم که در بهای بوسه ای جانی طلب می کنند
و
فریاد الغیاث حسرت حنجره های زخمی است
من در قرن وصل دوستداران هستم
اما به هر سو که می نگرم دوستداری نمی بینم
در قرنی زیست می کنم که عیب جوان و سرزنشِ پیر
مشغله ی هر روزة پیرها و جوانهاست
هی عفریته
تصمیم گرفته ام در چشمانت بمب گذاری کنم
چون در قرن من بمب ها منادی فراموشیند

