راننده
اینجا که آخر دنیا نیست
آخر من برای دیدنِ
اقلیت های در اکثریت
و
اکثریت های در اقلیت
تاکسی دربست گرفته ام
پس چرا
من را
اینجا که آخر دنیا نیست
پیاده می کنی؟
من می خواستم
آنجا را مستقل اعلام کنم
یک اعلام استقلال بدون خونریزی!
بدون درد!
حرمسرا بسازم
و تجربیات به دست آمده ام
از طریق زن همسایه را
به اهالی حرمسرا آموزش دهم!
آبِ-رویم را بازیچة ولگردان کنم
و
کودکان را حافظ منافع ملی
آدرس را اشتباه آمده ای
اینجا
آنجا
نیست
که می خواستم
هر خانه اش را به وزارت-خانه تبدیل کنم
و
جنگ سرد راه بیاندازم
تا تمام مردم
سرما بخورند!
اگر مرا به آنجا برده بودی
در تمام میدان هایش
اسب تروا نصب می کردم
و
تصویر آشیل را
بر تی شرت جوانانش حک می کردم
راننده لعنت به تو
من می توانستم
از مخالفان
موافقانی خانگی بسازم
و
از دشمنان خانگی
حیواناتی دست آموز!
راننده
کاش حواست را جمع کرده بودی
می خواستم با تمامِ ثروتم
بروشورهایِ زمینی و آسمانی
آماده سازم و
در آنها فقر را تبلیغ کنم
رسانه های عمومی و خصوصی
تأسیس کنم
تا
خصوصیاتِ افراد را
در
مجامع عمومی
فریاد بزنم!
کاش به آنجا می رسیدم
و
خواننده هایِ
هم-جنس-باز
را
وزیرانِ معتمد خویش می کردم
و
دغدغة خیانت
و
توهم توطئه را
در تختخواب ها
خفه می ساختم
آآآآآخ
اگر می شد
رویاهای جدیدی تولید می کردم
و به هر کس مقادیر متنابهی می دادم
تا
دیگر رعایایِ من با گم شدن تک رویاهایشان
سر به بیابان نگذارند و
آنجا را آلوده نکنند!
رانندة ابله
حداقل بقیة پولم را پس بده.

توصیه ی کتاب: گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتزجرالد
هفت آرزوی محال نوشته ام به دعوت افرا:
1- کاهش تعداد قوانین نیوتن از سه به صفر!
۲- بزرگتر شدن سایز ویروس ها و قابل رویت شدن آن ها برای چشم های غیر مسلح!
3- چپ گرد شدن ساعت ها!
4- چاپ شدن کتاب های تاریخی همراه با عکس های مستهجن!
5- شناخته شدن سنگ به عنوان بهترین اسباب بازی دنیا در مجمع جهانی اسباب بازی سازان!
6- سرو شدن هزارپا به همراه کرم کارامل در کافه های موزامبیک!
7- کاش مادام بواری به آن مهمانی نرفته بود!