تبليغاتX
تراوشات یک ذهن بی مار

با هم هجی می کنیم

 

ژنرالِ اعدامی!

 

انقلابِ کبیر را

 

بر خط به خطِ

 

چمن های کاخِ ورسای

 

بر دیواره های دود زدة

 

زندانِ باستیل

 

ژنرال

 

زمانی که کاخِ کرملین

 

شیوعِ بلشویک ها را

 

حس کرده بود

 

تو کجا بودی؟

 

قصرِ زمستانیِ سن پترزبورگ؟

 

همان جایی که

 

تو بر دار بودی

 

و من سر کار؟

 

ژنرال

 

تمامِ ضیافت هایِ بر پا شده

 

به افتخارِ ما

 

تقدیمِ سرهایِ بریده شد

 

گیوتین به اتاقِ گاز بدل شد

 

باران،تیرباران شد

 

و رگبار میراث بی رگان

 

ژنرال

 

خون های گرم

 

در فنجان ها یِ کوچکِ

 

مهمان های خونسرد

 

گویی که

 

سرچشمة ازلی داشت

 

اما تا ابد که نمی توان

 

مدال ها را بر سینه آویخت

 

ژنرال پشیمانم

 

از بر لب راندنِ

 

آتش

 

که فرمانِ من نبود

 

که فرمانِ من

 

در دستانِ

 

کرم های شب تابِ شب ندیده بود

 

مرا ببخش

 

ژنرالِ اعدامی!

 

که فصل های هر کتاب را

 

از ترس گندیدن نمک می زدم

 

تو خود نیز این چنین می کردی

 

اما نمی دانستیم

 

که نمک هم می گندد!

 

من همیشه تو بودم

 

و تو انکارِ همیشگیِ من

 

ژنرال

 

قدرتِ وصله دارِ من

 

بچگیِ

 

قدرتِ شیک و فاخرِ تو بود

 

شب نامه های خون فشان و حماسیِ من

 

چکامه های رمانتیک و سانتی مانتال تو

 

ترجمانِ یک کتیبه بودند

 

اعدامی

 

این جاندارانِ متصل

 

به هر چیز

 

ما بودیم

 

اکنون

 

از خشم رها شو

 

که

 

نسل من به دستِ نسل تو

 

سلاخی خواهد شد!

 

 


 به دعوت وبلاگ روی در روی سیاهی به یک بازی دعوت شده ام:

قوانین بازی از این قراره:

1-  عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).
 

 

۲--به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.

 

۳- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

 

۴-به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید

اکنون من:

هیچ وقت کسی را دعوت نکن!

توضیح: دست خودم نیست. نمی توانم بازی ها را تا آخر ادامه بدهم!

 

 

+ تراوش شده دریکشنبه 1387/02/01;ساعت ; توسط امیر; |