عفریته
چرا
به من میگویی
مرا لمس نکن؟
باور کن
که مادرم مرا
بدون ناخن
به دنیا آورده است
باور کن
که من همیشه
به گربه ها حسادت کرده ام
عزیزم
حتی زمانی که
به همقطارانم خیانت می کردم
ناخنی برای جویدن نداشتم
باید بدانی که
من
چشمان آن دشمن را
با سرنیزه در آوردم
نه با ناخن
آه
این کابوس
که هیچ گاه
خاک را
به چنگ نخواهم آورد
از دیدگانم محو نخواهد شد
دلبندم
ازوجود من که
خشم
اظطراب
و ترس هایم را
پناهی نیست
نترس
مظطرب نشو
خشمگین مباش
بگذار تا لمست کنم.


