بستری خواهم گشت
در بسترت
چونان
رودخانه ای معتاد
به بسترش
در فکرِ صعود بودم
هماره
اما بستری برای سقوط نگستردم
نگستردم حتی سایه ای
برای روزهای محتضرِ
در بسترِ مرگ

نسپردم اوقاتم را
در بهشتِ مشتعلِ از آب
و
جهنمِ سرسبز از باد
نگشتم هرزه گردی که
برای شنیدن آزادی
تلفن های عمومی شهر را
اشغال می کند
نباریدم بر سوگواران
تا گریه ها زیر باران محو نشوند
خزیدم در غلافِ غده هایی که
سکوت
ترشح می کنند
و
پٌر کردم حفره هایِ
بسترِ اقیانوسِ جنون را
چشم سبز
که صحرا را سبزه زار می دید!

شانه هایم مصون شده اند
و
سترون
در بسترِ حوادث
و
برادر شده ام با باربرهایِ برابر
اکنون
می رقصم با مرثیه ها
تا دَوَرانِ این دوران
مرا
در بسترت
بستری کند.

توصیه ی کتاب: هایدگر:قدم اول اثر جف کالینز و هاوارد سلینا