می خواستم
ده فرمانی که اخیراً
به دستم رسیده بود را
بر روی شکمش
خالکوبی کنم
اما
نقطة نافِ لعنتی
مانعِ خلاقیتم شد
من هم بر روی کمرش
با آبِ دهان نوشتم:
من همسرم را کشته ام
دیوارها را شسته ام
در عمق این بحرِ طویل
فریادها را گفته ام
من قرص ها را خورده ام
تندیس ها را برده ام !
بهرِ ولنگاری خود
با زنده ها، من مرده ام !
من از خودم وامانده ام
در ذهن تو جا مانده ام
با آن همه فرزانگی
پروانه ها را رانده ام
من با خودم ور رفته ام!
از کوکِ خود در رفته ام!
تا با تو هم پیمان شوم
در دیگِ تن سر رفته ام!
من......






