تمنا می کنم
زیپ را تا آخر بکش
و ببند این روزنه را
چشم هایم از نور
آبِ مروارید گرفته
اما هنوز تشنه است
و می سوزد
ببند
که اجزایم را
پوششی
یکپارچه سازد
و
این لخته های زنده
سر به آشیانم نکنند
بکش تا آخر
و روزنه ای باقی نگذار
حتی برای عبورِ مویه های مورچه ای تنها
ببند و بکش
و این توازی را به هم بچسبان
که این کلک خیال انگیز را
بیش از این نخورم
بکش به بند
این ردِ ترمیم را
و به نیابت از بقیه
بر شهامتم بخیه بزن
به بند بکش
دانه هایِ برف را
که دچارم به رحمت
با بند بکش
زحمتِ باقی ماندن را
بکش با بند
نگاره ای بر روی کرانه های این غار
و ببند
این کشاکش بی کاف را
اصلاً
مرا در یخ – چال کن!